تیغ زبان در قیل وقال تیغ بلا عشق وهوس
نه قارقار یک کلاغ نه وز وز چندین مگس
نه دل به شیرین می دهم نه جور خسرو می کشم
وقتی سراپا بی غشم هرگز نپردازم به کس
آواز غمگین دلم پیچیده در گوش زمان
زیباترین پرواز من پنهان نباشد در قفس
تنها تویی تنهائیم اینسان که درمن می دمی
وقتی غزل خوان می شوم تو می روی تامن سپس
با ناله های یخ زده شب را به آتش می کشم
با آه بی دنباله با بغضی فراسوی نفس
مرزی ندارد این سخن بشکن طلسم جان و تن
با خون دل شاعر شدن زنده بمانی بی نفس
جان دادن من با شما فرقی ندارد بی گمان
سهم شماها وسوسه اقبال من عشق است و بس
اقبال نوری- پاییز90
چرا آتش نباشد محشر من
چه جایی بهتر از آغوش بازت
چه جایی بهتراز این بستر من
دو چشمت طعم تلخ ودلنشین است
شرابی شعله ور در این سرمن
چه مضمونی برایم می تراشی
قوافی غافل از شعر تر من
چنان غرقم که از مهر و محبت
ببین راحت شده این پیکر من
من از مردابی چشم حسودان
رسیدم پای تو نیلوفر من...
اقبال نوری
خیال واهی وشور نگاری
عجب دارم که تدبیر تو باشد
نماهنگ شب وشب زنده داری
خرابی های من آبادی توست
چه رویاندی تو ازاین گریه زاری
چه تلفیقی شده شیدایی ما
که محصولش شده چشم انتظاری
چنان آتش زدی بر منطق من
نه آن عاقل نه این دیوانه داری
به هرجا پا به پا با هم موازی
چرایاورکنم با من نداری
مرا خوابانده ای در بستر عشق
دلا دیوانه ای یا بی قراری
اقبال نوری - پاییز90
-------------------
بهارآتیه بی توبهانه است
فقط با توبهارم جاودانه است
من آن برگی که خشکیده به پایت
نگاهم کن نگاهت عاشقانه است
کجا آ ن روی زیبایش ببینم
جمال بی مثالش محرمانه است
بزن پلکی به مشتاقی ی کرشمه
اشاره کن که این هم عارفانه است
مرا از پیچش مژگان رها کن
به روی لب نشستن شاعرانه است
اقبال نوری - سروده شده در سال 1385
من و شیدایی وغوغای پیوند...
پشیمانی دگر سودی ندارد
بهای خستگی هایم بگو چند؟
اگرعطار باشم درره عشق
به هرجا میروم الا سمرقند
ندارم طاقت دوری ولیکن
چگونه میشود از عشق دل کند؟
به هرکس طعنه میزد منطق من
که دلداده نباشد لایق پند
رها از آتش عشقت شدم تا
بیافتم هرطرف مانند اسپند
بخوان غم نامه ام را بعدمرگم
که پابند توباشد باتو خرسند......
اقبال نوری
رها نمیکنی مرا رها نمی کنم تورا
چنان که دل ربوده ای غزل غزل سروده ای
نبودمن تو بوده ای نگو نمی شود که ما...
توفصل سبز رویشی سه فصل بی سرایشی
تو جذبه ی گرایشی دو چشم تو بلا بلا
به شوق با تو بودنم بگوچگونه بشکنم
غرور بی نشان من شکسته بغض این صدا
شکار شاعرانه ام غم توروی شانه ام
بخوان توای ترانه ام تمام نانوشته را...
اقبال نوری
هفتادودوسر به روی نی می لرزید
شلاق و شب و تاول سرخ پایش...
تنها به خدا فقط خدا می فهمید...
اقبال نوری
آن سو چه شکستی که توانگیزه ی حالی
این سو من واندیشه ی تو جای توخالی
چشمان شرربارتو پروانه نشینند
جزمن تو مپندار بسوزد پر و بالی
رسواتراز آنم که به یک جمله برانی
وقتی که بخوانی چه جوابی چه سوالی
با یا د تو جاری شدم وبین دوراهی
هرگز که تو آن جذبه ی بی مثل ومثالی
ای نازتو کاری تر ازآن بوسه ی خنجر
زخمی که نشاندی چه نشاطی چه ملالی
هان سعی وتلاش دل دیوانه ندیدی
خوش رنگ شدازخون دلم نقشه ی قالی
امروز مرا تا تو به فردا بسپاری
ترسم که پشیمان بشوی یا که بنالی
اقبال نوری
تاپربکشد بگذرد ازتیغ دو ابرو
بالطف توآکنده شده بوی بهاری
دیگر چه تمناکه بروید گل شب بو
دربیشه شکارتوشده شیرخیالی
اینک چه کنی بادل غمدیده ی آهو
در چشم توپرواز پرستو که عجب نیست
ازبرکه چشمان تو جاری شده صدقو
حالاکه همه داروندارم شده ای تو
پیوندمن وتو شده زیباتراز آن رو...
آن رو که به هر سو ببرد چشم نیازم
شکوه نکنی تاکه زنم شانه به گیسو
تاعاشق و دلداده و دیوانه نباشی
چون خسته بنالی توازاین شهرهیاهو
اقبال نوری
یک لحظه نشد نشد که بامن باشی
گفتم که مثال روی توخواهم دید
هیهات مگر خدا کند نقاشی
گفتم که خوشم به پای توبنشینم
گفتا نه عجب که بی گمان برپاشی
برگرد و برانداز و میانداز از هم
چون نقش ونگار دوجهان می پاشی
مرگی که من از فراق تو می نوشم
بهتر که تو آشفته ودرهم باشی
اقبال نوری
به دریا می بردیک جرعه ازاندوه جانش را
که قدری پرکندمشک وبنوشدشوکرانش را
ومشتی غیرت ازدستش درون آب میریزد
معطرمی کند دریا از او طعم دهانش را
نگاهی کردبر ماه ودچار جزرومد شد تا
ببوسدآب باگریه ترک های لبانش را
به دندان می بردسهمی کم از مهریه ی مادر
ودشمن تیر می کارد درآرد خرج نانش را
به سجده می رود مشک پرازدلواپسی وغم
ومی بیند که خورده خاروخس اشک روانش را
*****
به گوش باغ پیچیده طنین شیهه ی طوفان
لگد کردنداسبان دسته گلهای جوانش را
کفن شددامن خشک بیابان وعجب اینکه
خودش دریاولی لب تشنه پس داد امتحانش را
پس ازاین واقعه هفت آسمان از خشم می لرزید
فروریزد بمیراند زمین وساکنانش را...
*****
سپرده مرد دستش را ستونی اززمین باشد
خداهم از سرلطفش نریزد آسمانش را.... زهرامحمودی